جنگ روسیه – اوکراین در محضر ادبیات
گفتوگو: شبنم کهنچی
چهچیزی شما را به واقعهنگاری در مناطق جنگی کشاند؟ و چطور شد که تصمیم گرفتید از انعکاس ژورنالیستی تجربههایتان از حضور در مناطق جنگی و بحرانزده فراتر بروید و روایتهایتان را در قالب کتاب منتشر کنید؟
همیشه با مسائل بینالملل درگیر بودم؛ نهفقط جنگ، بلکه تمام مناسبات و مسائل روابط جهانی. متاسفانه جنگ هم بخشی از این واقعیت است. حدود 10 سال پیش تصمیم گرفتم شخصا به این مناطق سفر کنم و از نزدیک شاهد وقایع باشم. به همین دلیل به خاورمیانه رفتم؛ به لبنان، به سوریه و شروع به کار روی موضوعات سیاسی و منازعات منطقه کردم. بهعنوان خبرنگاری مستقل، با رسانهها و شبکههای تلویزیونی تماس میگرفتم و میگفتم: «من این جا هستم، گزارشی دارم. مایلید منتشرش کنید؟» کمکم این مسیر به شغلم تبدیل شد.
در مورد کتاب نگفتید. چرا تصمیم گرفتید تجربههایتان را به کتاب تبدیل کنید؟
من از معدود خبرنگارانی بودم که جنگ اوکراین را از مناطقی که تحتکنترل روسیه بودند پوشش میدادند. موقعیتی منحصربهفرد داشتم، تقریبا تنها خبرنگار مستقل غربی بودم که در آنجا حضور داشت. میدیدم سربازان روسی چگونهاند، مردم چه میاندیشند و آن سوی مرزها چه میگذرد. به این نتیجه رسیدم آنچه میبینم تاریخی است و اگر آن را روایت نکنم، شاید هیچکس دیگر نکند. از همینجا بود که فهمیدم صرف گزارشنویسی کافی نیست، باید کتابی نوشته شود.
شما پیشاز آنکه جنگ واقعی آغاز شود، سفرتان را آغاز کردید. رفتید و با مردم محلی گفتوگو کردید، نظرات آنها را دربارۀ جنگ و زندگیشان از سال 2014 تا آن زمان پرسیدید و پای حرفهایشان نشستید. این سوژه قابل ملاحظهای است برای افکار عمومی: حضور یک خبرنگار اروپایی در روسیه آن هم درست هنگامی که اروپا طرفدار اوکراین بود. هنگام نوشتن گزارشهای کتاب خود، چگونه میان وفاداری به واقعیت و محافظت از امنیت افراد تعادل برقرار کردید؟
موقعیت بسیار حساسی بود. من از مناطق تحتکنترل روسیه گزارش می دادم درحالیکه کشورم، ایتالیا و بیشتر اروپا، از اوکراین حمایت میکردند. بنابراین مجبور بودم روی مرزی باریک حرکت کنم. از نگاه اروپاییها، ممکن بود طرفدار روسیه به نظر بیایم و از دید روسها، شاید طرفدار غرب. در نهایت به خودم گفتم: فقط من میدانم چه دیدهام و تنها همان را گزارش میدهم، نه بیشتر، نه کمتر. همین رویکرد موثر بود. از هر دو سو پذیرفته شدم، به سخنرانیها دعوت شدم و توانستم کارم را ادامه بدهم. این تعادل حیاتی بود؛ نهفقط برای حفظ امنیت خودم، بلکه برای اعتبارم در مقام کسی که دست به کار روایت جنگ است.
آیا تجربهتان از این جنگ، نگرشتان را به حقیقت یا اخلاق در نوشتن تغییر داد؟
بله. نخست باید بگویم که برای من در این جایگاه و حرفهای که هستم، گفتن «حقیقت کامل» تقریبا ناممکن است، چون همیشه فقط بخشی از ماجرا را می بیند. مثلا وقتی در مناطق تحتکنترل روسیه هستم، فقط میتوانم روایت کنم چه چیزی در آنجا رخ میدهد، نه در کییف یا جاهای دیگر. به نظرم هدف خبرنگار رسیدن به «صد درصد حقیقت» نیست، چون چنین چیزی ممکن نیست. هدف این است که مستقل و بیطرف بنویسد، نه با انگیزههای سیاسی. من نه طرفدار روسیهام، نه اوکراین. من طرفدار روایت و روزنامهنگاریام و فکر میکنم این دیدگاه بسیار بسیار مهم است. شاید محدودیتهایی داشته باشد، اما باید حفظ شود.
برویم سراغ کتابتان. شما خبرنگاری هستید که به دل جنگ رفته و گزارشگری کرده، اما در کتابتان از زبانی روایی استفاده کردهاید شبیه زبان ادبیات داستانی. مرز میان روزنامهنگاری و ادبیات را کجا می کشید؟ چرا تصمیم گرفتید از آن عبور کنید؟
من گزارش و مقاله مینویسم و ویدیو میسازم؛ اما گزارش خیلی زود فراموش میشود، دربارۀ یک یا دو روز است و بعد به دست فراموشی سپرده میشود. من میخواستم چیزی خلق کنم که باقی بماند. چون همانطور که گفتم موقعیتم خاص بود و شاید دیگر هیچکس در آینده نتواند چنین کاری کند. اگر من از آنچه در این مناطق میگذشت، نمینوشتم، شاید دیگر کسی نمینوشت. بنابراین نوشتن کتاب برایم بهنوعی وظیفۀ تاریخی بود. اگر در آینده کسی بخواهد بداند در این جنگ چه گذشته، شاید سراغ چنین کتابی برود.
صحنههای کتاب بسیار زنده و سرشار از حسآمیزیاند. آیا آگاهانه از تکنیکهای داستاننویسی مثل شخصیتپردازی، تعلیق یا روایت غیرخطی استفاده کردید؟
نه فکر نمیکنم این اتفاق آگاهانه بوده باشد. وقتی در منطقۀ جنگی هستی، احساسات بسیار شدیدی را تجربه میکنی و با داستانهای زیادی مواجه میشوی. کاری که من در این مناطق میکنم این است: بعداز روزی پر از تنش و تهیۀ گزارش، شب که به خانه برمیگردم و گزارشها را فرستادهام، شروع میکنم به نوشتن و تاثیرات روز را بر احساسات و عواطفم ثبت میکنم، اما بعداز مدتی یک قدم عقب میگذارم. به نظرم مهم است که هنگام نوشتن کتاب، از منطقۀ جنگی دور باشی. وقتی در دل جنگ هستی، درگیر احساساتی میشوی که ممکن است مانع دقت و بیطرفیات شوند. بنابراین ابتدا مینویسم، بعد رهایش میکنم و پساز چند هفته یا چند ماه با فاصلۀ عاطفی برمیگردم، ویرایش و پالایش و گاهی تکمیلش میکنم. این فاصله به شفافیت و صداقت کمک میکند. شاید همین عمل باعث میشود ناخودآگاه به نظر برسد از این تکنیکها استفاده کردهام.
نوشتن این کتاب چقدر زمان برد؟
حدود هفت ماه در دونباس، در منطقه تحتکنترل روسیه بودم و یادداشتبرداری میکردم. پساز بازگشت، حدود یک ماه و نیم صرف کردم تا همهچیز را سامان بدهم و نسخۀ نهایی را بنویسم.
آیا روایتگری در دل جنگ، نگاه شما به داستاننویسی را تغییر داد؟ آیا حالا دیدگاه جدیدی به نسبت داستان با حقیقت پیدا کردید؟
بله، قطعا. داستان برای من وسیلهای برای روایت حقیقت است. همانطور که گفتم، خیلی مهم است فقط گزارش روزانه ننویسی، بلکه چیزی خلق کنی که بماند و دربارهاش گفتوگو شود. مثلا در ایتالیا و دیگر کشورهای اروپایی، دربارۀ کتاب من بحثهای زیادی شکل گرفت که مثبت بود. مردم میپرسیدند: «آیا آنچه لوکا روایت کرده واقعیت دارد؟ قابل اعتماد است؟» و بسیاری به من گفتند: «اگر کتابت را نمیخواندیم، نمیفهمیدیم آنجا چه خبر است.» این موضوع را افرادی با گرایشهای سیاسی مختلف می گفتند؛ هم طرفداران روسیه و هم مخالفان، هم چپگراها و هم راستگراها. فکر میکنم این خیلی خوب است، چون گفتوگو و درک بهتری ایجاد میکند.
مرز میان گزارشگری و روایتگری، میان مستند و خیال، مرز حساسی است. چطور توانستید میان وفاداری به واقعیت و نیازهای روایت تعادل ایجاد کنید؟
به نظرم این کار آسان است، چون خود جنگ ذاتا پرقدرت و درعینحال پدیدهای احساسی است. آنچه در جنگهای مختلف مانند اوکراین، سوریه، قرهباغ و دیگر نقاط دیدم، آنقدر قوی و تاثیرگذار بود که نیازی به اغراق یا ساختن داستان نداشت. کافی است آنچه را حس کردهای و دیدهای بنویسی. همین برای ساختن روایتی قوی کافی است.
در کتابتان جنگ فقط توصیف نمیشود، بلکه حس میشود، زیسته میشود و مورد پرسش قرار میگیرد؛ شبیه آثاری که از اوریانا فالاچی بهعنوان گزارش جنگ منتشر شده. آثاری که مرز میان خبرنگار و شاهد را محو میکند. آیا آثار فالاچی یا دیگر نویسندگان جنگ بر رویکرد احساسی شما در روایت تاثیر داشتند؟
یکی از نویسندگان محبوبم که خبرنگار جنگ هم بوده، «تیتسیانو ترزانی» است. نمی دانم میشناسیدش یا نه. او از برجستهترین خبرنگاران جنگ ایتالیایی بود و در دهۀ 60 و 70 جنگهای ویتنام و کامبوج را پوشش داد. به نظرم سبک او دقیق و درخشان بود. من با کتابهایش بزرگ شدم و همیشه به او نگاه میکنم. اوریانا فالاچی هم اهمیت زیادی دارد. بیشتر از منظر نویسندگی او را دوست دارم تا خبرنگاری زیرا بسیار احساسی و پرشور مینوشت و در خلق رمانهایی بر پایۀ تجربههایش توانمند بود؛ اما ازنظر سبک روزنامهنگاری، ترجیح من همچنان ترزانی است.
در صحبتهایتان اشاره کردید که به خاورمیانه زیاد سفر کرده اید. آیا تابهحال به ایران سفر کردید؟
نه، هنوز نه. امیدوارم روزی برای معرفی کتابم به ایران بیایم.
منبع: روزنامۀ اعتماد

