درباب سرشلوغی و شتاب سرسامآور زندگی مدرن
به باور من، زندگی آنگاه به اوجِ شکوه خود میرسد که با «فوریت» و شتاب زیسته شود؛ نه آنکه در سکوتِ طبیعت، به دنبال حقیقتی ناگفتنی بگردیم که گویی در پسِ کوهها پنهان شده است. زندگی یعنی همین غوغا؛ زندگی یعنی آشفتگی و درهمبرهمبودن.
نوشتۀ سرجیو دل مولینو
وقتی ۱۷ ساله بودم، برنامهای در یک ایستگاه رادیویی قاچاق داشتم. اسمش را گذاشته بودم وقت تلفکردن؛ چون دربارهٔ هیچچیز نبود – مثل سریال ساینفلد. چند سال بعد، وقتی چند تا از متنهایی که نوشته بودم را جمع کردم و در یک وبلاگ منتشر کردم، چنین زیرعنوانی برایش انتخاب کردم:«تنبلی، بیفایده بودن، زمان هدر رفته.» بعد از انتشار اولین کتابهایم، خبرنگاران کمکم به سراغم آمدند و از من خواستند خودم را تعریف کنم. در جواب گفتم من آدم تنبلی هستم که بیش از حد کار میکنم.
رسالت زندگی خودم را با اطمینان کامل تنآسایی میدانستم همانطور که رسالت زندگی دیگران را با اطمینان کامل پذیرفته بودم – در اوج سادهدلی. دوستان دانشگاهی در رویاپردازیهایشان از اشتیاق خود برای زندگیای ساده و بیغلوغش میگفتند: که میخواهند کتابفروش باشند در شهری کوچک و حین ناهار شعر بنویسند نه اینکه ابلهانه برای شغلهای آنچنانی خود را به آبوآتش بزنند. البته که همین آدمها بدجنسترین شکارچیها بودند – کسانی که برای پیشرفت، با بازدهی بیرحمانه، از پشت به رقیبانشان خنجر میزدند. از آن زمان به بعد هروقت به گوشم میخورد که کسی میخواهد در یک روستای کوهستانی دورافتاده، در کنج عزلت، زندگی کند، حالت تدافعی به خود گرفته و دنبال خنجر روی کمرم میگردم.
گاهی پیش خودم فکر میکردم: دیگ به دیگ میگه روت سیاه! اما هیچوقت نشد در ایمانم به تنبلبودنم شک کنم – خصیصهای که در طول سالهای متمادی پروراندهام. هنوز متوجه نبودم که در حقیقت فقط دارم خودم را گول میزنم. در کار براندازی نظام مستقر و نظم موجود نبودم که هیچ، داشتم حالی هم به آن میدادم. تنبلها جذاباند و دلکش، و بینظیر در فروش محصول.
اخیراً در یک برنامهٔ تلویزیونی شرکت کردم و مجری داشت با من مصاحبه میکرد. جایی از صحبتهایمان سعی کرد با کنایه سربهسرم بگذارد: «خب، شما نویسندهاید، پس حتما تازه سر ظهر از خواب بیدار میشوید، درست است؟ عادت ندارید واقعا کار کنید.» هر زمان دیگری اگر بود من هم سر شوخی را باز میکردم اما در آن لحظه به خودم آمدم که چقدر این کلیشه از زندگی واقعی من دور است. من شش صبح از خواب بیدار میشوم و تمام روز بیوقفه کار میکنم. آن هفته، مثل خیلی هفتههای دیگر قبلاز آن، تمام آخر هفته را یا منگنه به مانیتور بودم یا درحال خواندن انبوه سربهفلک کتابهای روی میزم و خطکشیدن زیر جملههایشان. آخرین باری که به تعطیلات رفتم را به یاد ندارم – جز هرازچندی که صبحها سری به ساحل میزنم. راستش از بیستویکسالگی فقطوفقط داشتم بیشتر و بیشتر کار میکردم، همیشه بیشتر از حد توانم پروژه و کار گرفتهام. نیامدم تلویزیون که دلقکی حرفهای مرا تنبل بنامد. فقط خودم حق داشتم که به خودم بگویم تنبل.
این کشف میتوانست چنان تکانی به من بدهد که گویی از خوابی گران برخاستهام؛ با آن جلاء و صفای باطنی که تنها در راهبان سراغ داریم، از خود بپرسم: «خدایا، با زندگیام چه میکنم؟» منطقیترین واکنش این بود که پیوندم را با ولعِ عبث بهرهوری بگسلم، قدم در راهی بگذارم که فرزانگانِ انگشتشمارِ جهان پیش پایمان گذاشتهاند و با کنارهگیری از دنیای حرفهای، به جستوجوی حقیقت بروم. هرچه باشد، من نویسندهٔ کتاب اسپانیای متروک بودم؛ همان کتابی که بسیاری از خوانندگانش میگفتند به آنها آموخته تا در زندگی درنگ کنند و دریابند که چگونه شتابِ شهرنشینی و چرخدندههای سرمایهداری، آنها را از آنچه واقعا در زندگی مهم است دور کرده.
چه اثر درخشانی خلق میکردم اگر میتوانستم از هیاهو و قیلوقال شهر بگریزم؛ کتابی که بازتابی باشد از تأملات شخصی با نثری آرام و خیالانگیز. پیش خود مجسم میکنم که کتابم در ویترین کتابفروشی کوچکی در یک روستا خودنمایی میکند، در محاصرۀ عطرِ خوشِ هیزم و عوعوی دوردستِ سگی که گله را میپاید. خوانندگان شهرنشین شیفتهاش میشدند و من هم برای تبلیغ آن، وجببهوجبِ شهرهای بزرگ اسپانیا را زیر پا میگذاشتم؛ بیشمار مصاحبه، نشستهای مکرر، و روزهایی بدونِ دقیقهای فراغت برای خواب یا غذا. از قطار سریعالسیر به قطاری دیگر میپریدم و در همان حال، از مواهبِ زندگیِ آرام و انزوا سخن میگفتم. شبها را صرفِ نوشتن مقالات سفارشی میکردم و ناهار را برای بستن چمدانِ سفر بعدی از قلم میانداختم؛ چرا که ترجمههای کتابم مرا از این جشنواره به آن جشنواره در سراسر اروپا میکشاند. در نهایت، در حالی که گودیِ زیر چشمانم عمیقتر شده و از ستایشِ سکوت و آرامشِ روستا به ستوه آمده بودم، پزشکم دوز داروهای فشار خونم را بالا میبرد و برای اضطراب و بیخوابیام قرصهای جدید تجویز میکند؛ با این هشدار که اگر آرام نگیرم، سکتۀ قلبی در کمین است. اگر گمان میکنید اغراق میکنم، کافی است نگاهی به تقویمِ کاریِ بینالمللیِ «بیونگ-چول هان» بیندازید؛ فیلسوف پرآوازهای که مدام در نقدِ سرعتِ سرسامآورِ دنیای مدرن مینویسد و سخنرانی میکند، اما خودش لحظهای از تاختن باز نمیایستد.
من شخصاً تمامِ وجودم را وقف کارم میکنم، چراکه از آنچه انجام میدهم لذتی وافر میبرم. برای من، کارکردن نه از سرِ اجبار و تسلیم، که عینِ شادمانی است. رمدیوس زافرا، فیلسوف و نویسندۀ اسپانیایی، معتقد است که «اشتیاق به شغل» در واقع همان تارِ عنکبوتِ نظام سرمایهداری است که ما را همچون حشراتی کوچک در خود گرفتار میکند. هرچند نقد او دربارۀ استثمار و بیثباتی مشاغل فرهنگی میپذیرم، اما دشوار است که وقتی تا این حد از کارم لذت میبرم، خودم را قربانی بپندارم. پیشتر به تنبلیام تظاهر میکردم، اما آن تنها نمایشی بیش نبود. دیگر کتمان نمیکنم: حقیقت این است که من از شتاب و عجلهداشتن لذت میبرم و در میانهٔ مشغلههای زیاد، جان دوباره میگیرم. من با شوری تمام، از انجام همزمانِ چندین کار به وجد میآیم. همین حالا که این سطرها را مینویسم، در تدارکِ پخش زندۀ برنامۀ رادیویی هفتگیام هستم؛ پیشنویس متن برنامه همین لحظه به دستم رسیده و من در میانِ نوشتن، نگاهی به آن میاندازم و اصلاحاتی پیشنهاد میدهم. برای فردا، ضربالاجلِ دو مقالۀ نیمهتمام را دارم که هنوز نمیدانم کی وقتِ تمام کردنشان را پیدا میکنم، و پسفردا باید برای یک سخنرانی، سفری سیصد مایلی را آغاز کنم. افزونبر اینها، نسخههای بازخوانیِ کتابِ جدیدم نیز از راه رسیدهاند و باید ظرف کمتر از یک هفته بررسی شوند.
برخی ترجیح میدهند بهجای روبهروشدن با این همه، به تختخواب برگردند و گریه کنند، اما من از مشغلههای بیپایان جان میگیرم و زمانی که وقت برای سرخاراندن ندارم در اوج خودم هستم. در مدیریت استرس هم – همانطور که کارآفرینان لوس و بیمزه میگویند -مهارتی فوقالعاده دارم؛ نه از این بابت شرمسارم و نه گمان میکنم که زندگیام دارد هدر میرود. زندگی وقتی بهترین است که با فوریت زندگی شود – نه اینکه در سکوت طبیعت به دنبال یک حقیقت غیرقابل بیان بگردیم که در آن سوی کوهها پنهان است. زندگی پر سر و صداست. زندگی آشفته است.
شاید برخی ترجیح دهند در مواجهه با این حجم از فشار، به بستر پناه ببرند و در تنهایی اشک بریزند؛ اما من از مشغلههای بیپایان جان میگیرم و در سرشلوغی است که خود را نشان میدهم. در مدیریتِ استرس هم – همانطور که کارآفرینانِ لوس و مبتذل ادعا میکنند – مهارتی فوقالعاده دارم؛ نه از این بابت شرمسارم و نه گمان میکنم که زندگیام در حالِ هدر رفتن است. به باور من، زندگی آنگاه به اوجِ شکوه خود میرسد که با «فوریت» و شتاب زیسته شود؛ نه آنکه در سکوتِ طبیعت، به دنبال حقیقتی ناگفتنی بگردیم که گویی در پسِ کوهها پنهان شده است. زندگی یعنی همین غوغا؛ زندگی یعنی آشفتگی و درهمبرهمبودن.
یکی از دوستانم وکیل موفقی است که دلبستگی شدیدی به ادبیات دارد. آرزویش این است که از کارش استعفا بدهد تا تمام وقتش را صرف نوشتن رمانی کند که سالهاست فکر و ذکرش شده؛ اما همیشه از کمبود وقت مینالد. گاهی به او میگویم: «تو که از نظر مالی کاملاً تأمینی، چرا شغلی را که دوست نداری کنار نمیگذاری و سراغِ عشقِ زندگیات نمیروی؟» دفعۀ آخر که این بحث را پیش کشیدم، با صدایی آرام، پرده از ترسِ واقعیاش برداشت و اعتراف کرد: «میترسم استعفا بدهم و بعد بفهمم که اصلاً نویسنده خوبی نیستم.»

