سرخوش و بی خیال: عنوانش کمی گمراهکننده است؛ چون کتاب بیشتر از آنکه دربارهٔ «سرخوشی» باشد، دربارهٔ زندگی در جهانی آشفته، پیر شدن، خانواده، مرگ، خشم، تنهایی و تلاش برای خندیدن در میان همهٔ اینهاست.
کتاب مجموعهای از ۱۸ جُستار نیمهخودزندگینامهست و نخستین مجموعه جستارهای شخصی دیوید سداریس پس از کتاب کالیپسو است.
از زندگی روزمرهٔ سداریس شروع میشود، اما خیلی زود وارد تجربههای بزرگتری میشود: همهگیری کرونا، قرنطینه، تغییرات اجتماعی آمریکا، سفر، خانواده و بهخصوص پیری و مرگ پدرش.
مهمترین بخش کتاب بهعبارتی قلب عاطفی کتاب؛ رابطهٔ سداریس با پدرش است.
پدر او در ۹۸سالگی میمیرد و سداریس رابطهای بسیار پیچیده با او داشته؛ ترکیبی از خشم، دلخوری، محبت، خاطره و احساس گناه. نکتهٔ جالب این است که سداریس حاضر نیست این رابطه را به یک داستان سادهٔ «پدر بد / فرزند آسیبدیده» تبدیل کند. او پدر سالخوردهاش را در مرکز مراقبت میبیند؛ پدری که با نزدیک شدن به پایان زندگی، تغییر کرده و حتی مهربانتر و آرامتر شده است. همین تغییر، سداریس را با پرسش دشواری روبهرو میکند: آیا آدمها در پایان زندگی واقعاً تغییر میکنند، یا ما بالاخره فرصت پیدا میکنیم آنها را جور دیگری ببینیم؟ و اینجاست که طنز سداریس به چیزی عمیقتر تبدیل میشود: خنده، در کنار سوگ.
بخش قابلتوجهی از کتاب به دوران همهگیری مربوط است. سداریس در قرنطینه نمیتواند مثل گذشته سفر کند و برای مخاطبانش اجرا داشته باشد؛ برای همین پیادهرویهای طولانی میکند، خانهاش را وسواسی تمیز میکند و به تغییرات عجیب زندگی روزمره نگاه میکند.
اما او کرونا را صرفاً بهعنوان یک بحران پزشکی روایت نمیکند؛ برایش تبدیل میشود به فرصتی برای دیدن رفتار آدمها وقتی نظم معمول زندگی فرو میریزد. آدمها عصبانیتر میشوند، خودحقپندارتر میشوند، از هم فاصله میگیرند و در عین حال، بیشتر از همیشه به ارتباط با دیگران نیاز پیدا میکنند.
عنوان کتاب یکجور طنز تلخ است.
سرخوش و بی خیال در ظاهر با محتوای کتاب جور درنمیآید:
پدر میمیرد، آدمها پیر میشوند، خانواده زخم دارد، جامعه دچار بحران است و جهان بیرون هم آرام نیست.
اما سداریس انگار میگوید شاید خوشحالبودن به معنای نادیدهگرفتن تاریکی زندگی نباشد:
میشود از مرگ حرف زد و خندید.
میشود از پدری که آزارت داده، دلتنگ شد.
میشود از تنهایی گفت و همزمان شوخی کرد.
میشود از جهان عصبانی بود و هنوز به آن علاقه داشت.
کتاب از نظر ادبی نمونهٔ خوبی از جُستار شخصی معاصر است: تجربهٔ خصوصی نویسنده تبدیل میشود به چیزی که خواننده میتواند خودش را در آن ببیند.
سرخوش و بی خیال کتابی دربارهٔ خوشحال بودن نیست؛ دربارهٔ این است که وقتی زندگی دیگر دلیلی برای خندیدن به تو نمیدهد، چطور هنوز میتوانی بخندی.











نقد و بررسیها
هنوز بررسیای ثبت نشده است.